
شهید گمنام....
آرام آرام قاصدكهای رسیده از سفری دور ، همراه نسیمی مهربان به دشت آلاله ها می رسند .
هر قاصدك بر گلبن لاله ای می نشیند تا خستگی و رنج این سفر دور و دراز را برای لاله اش بازگو كند .
فرشتگان به ضیافت این دشت می آیند و بالهایشان را فرش راه قاصدكها می كنند.
اما!
كمی آنطرف تر، دل خستگانی كه به پهنای دل آسمان گریسته اند تابوتهایی خالی را بر دوش خود حمل می كنندبا اینكه تابوت خالیست اما سنگینی عجیبی را بر پشتشان احساس می كنند
صاحبان آن تابوتها همان قاصدكها هستند كه سبكبار! به سمت مقصد خویش پرواز كرده اند
اما چرا آنطرفتر صدای گریه می آید؟! آن همه غم و سوختگی سینه برای چیست؟
انگار هر كسی نجوایی در گوش تابوتی دارد و روی آن چیزی می نویسد ، شعر می نویسند؟
آرزوها و امیدها را می نویسند؟ از دل تنگی ها و قصه هجران می سرایند؟ از سختی هایی كه كشیده اند؟
از نامردی ها و ناجوانمردی ها؟ از كسانی كه حرمت نان و سفره را نگه نمی دارند؟ از بی درد ها ی بی غم و غصه كه برای خوش گذرانی دو روزه دنیا كبوتر ها را در قفس زندانی كردند و به پرواز بی سرانجام آنان می خندند؟!
از لگدهایی كه روی خونهای پاك كوبیده شده!؟
اما نه!
از رد پای خون گریزی نیست!
این خونها پاك شدنی نیستند
مگر می شود فراموش كرد آن همه پاكی ، آن همه صفا و صمیمیت ، رشادت ، شجاعت ، جوانمردی
و آن همه عشق خدایی را!!!
و او همچنان می نویسد.............
اما پهنه تابوت به وسعت همه درد دلهایش نیست چرا كه تابوت نیز دلتنگ پیكریست كه از دیار غربت به دیار غربت!
سفر می كند...........
.
.
.
تو فرزند كدام نسل پاكی؟ تو از كدامین دشت روییده ای قاصدك!؟ چه كسی سینه دریاییت را پاره پاره كرده؟ كدام دست ناپاك خون پاك تو را ریخته؟ به كجا سفر می كنی؟ دور از خانه و شهر خویش؟!
دور از دستهای پینه بسته پدر و قلب شكسته مادر!؟
.
.
.
سبز و آباد باد! آن خاكی كه سینه اش را آرامگاه پیكر پاك تو كرده و خوش بر آن آسمانی كه سایه بان آن خاك شده!
**********
و ما باز هم شرمنده ایم

شهید زین الدین :
هرگاه شب جمعه شهدا را یاد کردید ، آنها شما را نزد اباعبدالله یاد می کنند ....
نثار شهدای گمنام و تمام شهداء صلوات .

کاروان کوچک مدینه
با تو سخن می گویم، ای بانوی آب های زلال، ای بانوی عشق!
اینک تمام درهای زمین، در ماتمی جاودان می سوزند و ضجّه می زنند و دستان بی شرمی که چهره ات را نیلی کردند ، قرن هاست که در عظیم ترین آتش جهنّم ، هر لحظه خاکستر می شوند.
شب تلخی است امشب.
کاروان کوچکی از مدینه خارج می شود ؛ همراه تابوتی که بر شانه سنگین ترین بادهای زمین می درخشد و پیش می آید.
ناله های علی علیه السلام قلب سیاه ترین شب مدینه را می شکافد و هر قطره اشکی که از چشمان کودکانت فرو می چکد ، چون سیلابی عظیم ، تا عمق زمین فرو می رود .
آیا چه کسی خواهد فهمید که چه آتشی آن شب ، قلب مولا را می گداخت و چه کسی آیا خواهد فهمید که ناله های بی صدای زینب ، چه حرارتی را آن شب به دورترین کهکشان ها می کشاند .
تمام فرشته های هر هفت آسمان ، امشب همچنان که می گریند ، با درخشان ترین ستاره ها ، گنبد سبز را زینت می دهند و راهی می سازند ، مفروش و نورانی ، که از زمین به عمیق ترین و نورانی ترین نقطه لاجورد کشیده شده است.
دستان علی علیه السلام ، چندان که پیکر ملکوتی را غسل می دهند ، می سوزند و شانه های بلندش که عمری چون کوه ، پایه های آسمان بودند ، اینک از گریه پنهان علی علیه السلام به لرزه در آمده اند .
سیّدتنا ! تو را به خاک می سپاریم... نه! خاک را به تو می سپاریم که عظمت تو در خاک نمی گنجد . آیا چگونه می شود باور کرد، بانو ! تو که زنده ترین زنده ها بودی و تو که تمام آن چه که در حیات می گنجد ، به پاس وجود تو هستی گرفته اند ، چگونه می توان باور کرد که تو زنده نباشی ؟
مگر می توان گفت که تو زنده نیستی ؟ هم چنان که تو پیش از تولّد ت، از بدو حیات زاده شده ای ، بی شک پس از وفات نیز ، همچنان تا جاودان زنده خواهی بود .
مگر جز این است که بر عرش ایستاده ای و اعمال قوم پدر را می نگری و واسطه حاجات می شوی و مگر برای آمرزش ، قوم تو به کار به تو متوسّل نمی شوند و مگر قرار نیست که تو شفیع گنهکاران رستاخیز باشی ؟
شهادت بانوی دوعالم حضرت فاطمه زهرا (س) را به محضر مقدس حضرت ولیعصر (عج) و تمام شیعیان جهان تسلیت و تعزیت عرض می نمایم .

آموزه هاي فاطمي درباره ولايت
از ديـدگـاه فـاطـمـه (سلام الله عليها) ، امـامـت تداوم و استمرار رسالت است و (امام) در اداره امور مـسـلمـانـان و نـظـام اجـتـمـاعـى آنـان از هـمـان شـان و جـايـگـاهـى بـرخـوردار اسـت كـه (رسـول) بـرخـوردار بـود.
پيام هاي فاطمه درباره ولايت
امـامـت و ولايـت در اسـلام ، از پـايـه هاى اصلى اعتقادى و زيربناى زندگى سياسى ، اجتماعى و فـرهـنـگى انسان به شمار مى آيد. مسلمانان با مذاهب مختلف و نظرات گوناگون ، در ضرورت امامت و رهبرى اتفاق نظر دارند. امّا ولايت در باور شيعه از جايگاه بلند و رفيعى برخوردار است تـا جـايـى كه از نماز، روزه ، حج و جهاد نيز برتر و بالاتر است . امام باقر(عليه السلام) در اين باره مى فرمايد:
"اسـلام بـر پـنـج چـيز پايه گذارى شده است ، بر نماز، زكات ، حج ، روزه و ولايت . زراره مى گويد: از امام (عليه السلام) سؤ ال كردم كداميك از اينها برتر است ؟ فرمود: ولايت ! زيرا ولايت كليد همه آنهاست و والى ، دليل و راهنماى آنهاست . "(1)
بـا تـوجه به روايات فوق ، ولايت و امامت را نمى توان باور يا حكمى جداگانه از احكام دينى دانـست ، بلكه بايدگفت تمامى دين به منزله جسم و ولايت روح آن است . دين بى ولايت دين نيست و انـسـان بـى ولايـت را نـمـى تـوان مـسـلمـان واقـعـى دانـسـت . بـر ايـن اسـاس اسـت كـه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) فرمود:
مَن ماتَ و لَمْ يَعْرِفْ اِمامَ زَمانِهِ ماتَ مِيتَةَ الجاهِلِيَةِ(2)
هر كس كه امام زمان خويش را نشناسد و بميرد، به مرگ جاهلى از دنيا رفته است .
فاطمه (سلام الله عليها) و ولايت
حضرت زهرا(سلام الله عليها) ولايت و امامت را با تمام وجود درك كرده بود و نتيجه انحراف خلافت و امامت امت را بـه خـوبـى مـى ديـد. آن حـضـرت در خـطـبـه مـعـروف خـود بـه تـبـيـيـن جـايـگـاه رفـيـع اهل بيت رسول خدا(صلي الله عليه و آله) مى پردازد و بيان مى دارد كه حكومت حق آنان است :
"شـما بندگان خدا! نگاهبانان حلال و حرام ، و حاملان دين و احكام ، و امانت داران حق و رسانندگان آن به خلقيد. حقى را از خدا عهده داريد و عهدى را كه با او بسته ايد بپذيريد. ما خاندان را در ميان شما به خلافت گماشت ، و تاويل كتابُ الله را به عهده ما گذاشت . حـجـت هـاى آن آشـكـار اسـت ، و آنچه درباره ماست پديدار و برهان آن روشن و از تاريكى گمان بكنار.(3)
حـضـرت زهـرا(سلام الله عليها) پـس از تـبـيـيـن مـنـزلت و نـقـش مـحـورى اهل بيت پيامبر(صلي الله عليه و آله) در هدايت امت اسلامى و بيان احكام الهى ، به بحث درباره نظام امامت پرداخت و فرمود:
وَ جَعَلَ طاعَتَنا نِظاماً (لِلمِلَةِ) و امامتنا اءمناً مِنَ الفُرقَةِ وَ حُبَّنا عِزّاً لِلاِسْلامِ.(12
خـداى متعال ، اطاعت ما اهل بيت را مايه نظام و انسجام ملت و امامت ما را ضامن وحدت و مانع افتراق و تشتت امت اسلامى و دوستى ما را مايه عزت اسلام قرار داد.(4)
حـضـرت فـاطـمـه (سلام الله عليها) با بيان فوق اشاره عميقى به نقش نظام امامت در ايجاد همبستگى در بين مـردم كـرده اسـت و در واقـع يـكـى از مـهـمـتـريـن اهـداف تشكيل حكومت در جوامع بشرى را كه همانا ايجاد و گسترش نظم و انضباط در جامعه و جلوگيرى از تشتت و نابسامانى در بين اجتماعات انسانى مى باشد را مورد توجه قرار داده است .
حـكـومت هاى پديدار گشته در جوامع مختلف در طول تاريخ هر يك به گونه اى براى دستيابى بـه نـظـم و انـسـجـام تـلاش كـرده و در راه تحقق اين هدف گام برداشته اند، اما تاكيد فاطمه زهـرا(سلام الله عليها) بـر ايـن نـكـتـه اسـت كـه اگـر امـامـت و رهـبـرى اهل بيت رسول خدا(صلي الله عليه و آله) به عنوان محور اصلى حكومت در جامعه مورد توجه قرار گيرد، دستيابى به ثبات و انسجام اجتماعى و جلوگيرى از نابسامانى و افتراق كه در واقع از ابتدايى ترين و بـديـهـى تـريـن وظـايـف حـكـومـت اسـت ، بـه بـهـتـريـن شـكـل آن تـامـيـن خـواهـد گـرديـد و زمـيـنـه بـراى تـحـقـق اهـداف مـهـمـتـرى كـه از تشكيل حكومت مورد انتظار است فراهم خواهد شد.
مـحـور ديـگـر سـخـن حـضـرت زهـرا(سلام الله عليها) تـرسـيـم وضـعـيـت مـوجـود امـت اسـلامـى پـس از رسـول خـدا(صلي الله عليه و آله) اسـت كـه وجـود تـشـتت و تفرقه در بين مسلمانان و نابسامانى امور آنها پس از رحلت پيامبر(صلي الله عليه و آله) معلول روى گردانى آنها از اهل بيت و انحراف از سيستم حكومتى مبتنى بر امامت و ولايت است .
در واقـع از ديـدگـاه فـاطـمـه (سلام الله عليها) ، امـامـت تداوم و استمرار رسالت است و (امام) در اداره امور مـسـلمـانـان و نـظـام اجـتـمـاعـى آنـان از هـمـان شـان و جـايـگـاهـى بـرخـوردار اسـت كـه (رسـول) بـرخـوردار بـود. لذا اگـر ديـده مـى شـود كـه نـظـام خـلافـت پـس از رسـول خـدا(صلي الله عليه و آله) نـه تـنـها نتوانست نقش محورى رهبرى را در جامعه اسلامى حفظ كند، بلكه خود عـامـلى بـراى گـسـتـرش نـابـسـامانى گرديد، بدين خاطر بود كه كسانى در مصدر امور قرار گرفتند كه فاقد صلاحيت رهبرى بودند و امام برحق را از حكومت و حق خود محروم ساخته بودند.
حـضـرت زهـرا(سلام الله عليها) چون بر لزوم وجود امام معصوم در كنار قرآن براى هدايت انسانها اعتقاد داشت بـه مـبـارزه بـا حـاكـمـان غـاصـب پـرداخـت ؛ چـنـانـكـه آن حـضرت در خطابه آتشين خود در مسجد پيامبر(صلي الله عليه و آله) فرمود:
شما با پيامبر محبوب و محمود خود پيمان بستيد تا دين او را با دست خويش در جهان بگسترانيد و جهان را بر محور اين دين حنيف و شريف به گردش درآوريد. قرآن را مى بينم كه به ظاهر آن احترام مى كنيد. حقيقت اين است كه در صفحات مقدس آن ، رازها و رمزها و خواندنى ها و شنيدنى هاى بـسـيـار وجـود دارد. امـا چـشـم به راه خطيب توانايى نشسته است كه راز پنهان بداند و رمز بسته بگشايد و خواندنى ها و شنيدنى ها را به جهانيان باز گويد.
از سـپـيـدى و سـيـاهـى ايـن كـتـاب ، كـجـا مـى تـوانـيـم راه بـه سـر مـنـزل مـقـصـود بريم ، تا دانشمندى روشنفكر و پرهيزكار، سپيدى را از سياهى ها باز ننمايد و شب را از روز امتياز ندهد و نقاب ظلمت از چهره نور فرونكشد، ما همچنان حيرت زده و راه گم كرده خـواهـيـم مـاند، او همان دانشمند روشنگر و روشن بينى است كه گويا و بينا و شنواست . او كسى اسـت كـه آيات الهى را يكجا در پرده هاى سينه خويش پنهان ساخته است . و در نفس خود قرآنى بـزرگ و عـزيـز بـه وجـود آورده اسـت . او قـرآنـى گـويـا و شـنـوا و راه پيما و راهنماست . اين گـنـجينه اسرار، كه اينجا و آنجا ذخاير گرانبهايش را گسترش دهد و تشنگان را به فرا خور خـويش سيراب كند همان پيشاهنگ سعادت و كاروان سالار ابديت است . اوست كه پيروان خويش را به جانب مينوى جاويدان راهبرى خواهد كرد.(5)
درسـت هـمين ويژگي ها است كه زهرا(سلام الله عليها) را به دفاع از على (عليه السلام) برمى انگيزاند. دفاع حضرت زهـرا(سلام الله عليها) از امـيـر مـؤمـنـان نـسبت به زمامدارى جامعه اسلامى ، دفاع شخصى و خصوصى نبود، بلكه دفاع يك زن مسلمان متعهد و مسؤول از حق عظيمى بود كه غصب شده است . فاطمه (سلام الله عليها) چون حـق حـكـومـت را از آن عـلى (عليه السلام) و اهـل بـيـت پـيـامبر(صلي الله عليه و آله) مى ديد به دفاع از آن حضرت پرداخت و هـشـدارهـاى خـود را مـتـوجـه كـسـانـى كـرد كـه بـا اقـدام نـابـخـردانـه خـود حـاصـل تـلاشـها و مجاهدت هاى رسول خدا(صلي الله عليه و آله) را به بازى گرفته اند و اعلام خطر با نويى رنـجـديـده اسـت كـه بـا شـجـاعـتـى وصـف نـاشـدنـى و اسـتـقـامـتـى سـتـودنـى در مـقـابـل مـنـحـرفـان مـى ايستد و امت اسلامى را از آينده مبهم و تاريك كه با انحراف در رهبرى در انتظار آنان است بر حذر مى دارد.
پي نوشت ها:
1. اصول كافى ، ج 2 ، باب دعائم الاسلام ، ح 5 .
2. الذخيره فى علم الكلام ، ص 495 .
3. زندگانى فاطمه زهرا(سلام الله عليها) ، سيد جعفر شهيدى ، ص 128 .
4. همان ، ص 129 .
5. احتجاج طبرسى ، ج 1 ، ص 147 .
منبع: كتاب فاطمه حامي ولايت - سيد محمد حسيني شاهرودي

دلم یک کنج خرابه ای دارد !
خرابه ای که تو دلیل خرابی اش را می دانی
تو می دانی چرا خراب شد دلم و از کجا و چگونه فرو ریخت این تکه از دلم ... یادت هست ؟
دلم را با همین تکه های خراب شده توی چادرم جمع کردم و آوردم گذاشتم پیش رویت !
یادت هست حتی روی سربلند کردن را هم نداشتم ...
توضیح نمی خواست ! تو خودت بهتر می دانستی چه بر سر این دل آورده ام ! بیچاره دلم ! نه اینکه توی سینه ام بود ، نمی توانست از من جدا شود ! و این بلاها سرش آمد ...
یادت که هست کجا و چطور شد که یاد دلم افتادم !؟؟
افتاده بود زیر دست و پا ! تکه تکه شده بود ...
با رمل های فکه بازی میکردم که پاره های دلم را دیدم ...
یادت که هست با چه زحمتی از میان رمل ها جمعش کردم !
رمل را هم که می دانی چه جوری است ؟ زود گم می کند همه چیز را ...
دلم را برداشتم و توی آن چادری که نمی دانم با چه فلسفه ای .... ، پیچیدمش ...
دلم را بوئیدم ! بوسیدم ...
چقدر دلم تنگ شده بود ! چقدر بیچاره بود دلم ...
چقدر پاره پاره بود دلم ....
یادت که می آید دلم را برداشتم و آوردم گذاشتم پیش رویت ...
گفتم این تو و این هم دل ...
خودت گفتی شکسته می خری ! گرفته می خری ! بی کس می خری ...
دلم را خریدی ! دلم را ساختی ...
اما یادت هست گفتی این گوشه همیشه خراب می ماند ...
همیشه این کنج دلم خرابم می کند ...
سلام بزرگواران ! جای شما خالی ما چند روزی بر خوان شهداء ، مهمان بودیم که کاش هیچ زمانی این مهمانی پایانی نداشت ... این سفر با مابقی سفرهای راهیانی که رفته بودم کاملاً متفاوت بود و بوی معنویت و صفا و سادگی و یکرنگی بچه های دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی را با تمام وجود استشمام می کردم که برای چه آمده اند و هدف و نیت هایشان واقعاً برایم ستودنی بود و بسی بر خود بالیدم که با چنین جوونهای عاشق شهدا و امام شهداء همسفر گشتم و بهترین و پرخاطره ترین سفر جنوبم بود که فکر می کنم مانندش دیگر امکان پذیر نیست !!!
نمیدانم از کجا برایتان بگویم از رمل های فکه که یادآور تشنگی روزهای رشادت مردان دلیر سرزمین مان بود یا از غربت اروند که بوی غریبی و غربتشان تمام وجودم را فرا می گرفت یا از دوکوهه که وقتی رسیدیم دوست داشتم زانو بزنم و خاکش را بوسه باران کنم و چه شبی بود آن شب که رفتیم پشت حسینیه تخریب و چه زیبا برایمان از رشادت ها و عشق بازی هایشان روایت کردند ، چشمهایمان را بارانی کردند یا بگذار از سه راهی شهادت (طلاییه) برایت بگویم که هر دم و هر سو در دلم غوغا برپا می کرد و یاد اربابم حضرت عباس می افتادم یا از هویزه ، شهید علم الهدی که اولین بار بود به زیارتشان می رفتم و همنوا با زیارت پر فیض عاشورا در کنار مزار مطهرشان دلی سیر درد و دل کردم ولی بگذار برایت از غروب شلمچه همراه با روایت گری های حاج حسین یکتا بگویم که با دلم چه کرد نمیدانم .... در آن غروب تنهای تنها بودم و رفتم آخر گروه نشتسم که هیچ آشنایی در کنارم نباشد از خود بیخود شده بودم و انگار ازآن خود نبودم حاج حسین می گفت و ما هم می باریدیم و در آخر با شهدا میثاق بستیم که تا آخرین قطره خونمان ادامه دهنده و پیرو خطشان باشیم تا در آخر در رکاب امام زمانمان (عج) شهید شویم ... بعد از نماز مغرب و عشاء که داشتیم برمی گشتیم به سمت اتوبوسهامون به قول یکی از بچه ها انگار روز محشر بود هیچکس ، هیچکس را نمی شناخت و در آن هنگام برایمان فیلم مادر شهیدی که در دنبال فرزندش بود و همچنین کربلا را گذاشتند که داغ دهایمان بیشتر و بیشتر شد و واقعاً شلمچه یه معنویت و صفای خاصی داشت
کاش و ای کاش لحظه ای و فقط لحظه ای آن روز برایم تکرار شود ...
کسی سرنوشت مرا رنگ کرد برای سفر ، سینه را تنگ کرد
دوباره دلم را کسی راه برد ز چاله در آورد و در چاه برد
دل من ! دوباره هوایی شدی سفر کردی و کربلایی شدی
تو این همه عشق و این چفیه ها تو بوسه بر خاک و این گریه ها
تو اشک و اخلاص و ذکر دعا تو این همه سوز بی ادعا
چه شد کز شلمچه تو دم می زنی کنار شهیدان قدم می زنی
بگو در شلمچه خدایش که بود و جنس لاله هاش چه بود
مگر خاک آنجا ملک پرور است مگر آسمانش ز جنس زر است
شلمچه ! چه کردی روایت شدی ؟ ضریح بلند زیارت شدی
تمام بشر از تو دم می زنند به عشق تو در خون قدم می زنند
چه کردی که خاک تیمم شدی و سرچشمه عشق مردم شدی
ای همسفران عزیزم بعد از گذشت ۲ روز که برگشته ایم ولی دلم به اندازه ی ۲ قرن برایتان تنگ است و مشتاقانه مشتاق دیدارتان هستم انشاا... که چراغ دلتان همیشه از یاد مولایمان امام زمان و شهدا روشن و سبز باشد ....

انسانهای قوی می دانند چگونه به زندگی شان نظم دهند .
حتی زمانی که اشک در چشمانشان حلقه می زند همچنان با
لبخندی روی لب می گویند "من خوب هستم" .

نه! وصل ممکن نیست...همیشه فاصله ای هست اگرچه منحنی آب، بالش خوبی ست برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست دچار باید بودو گرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شدو عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست...و عشق صدای فاصله هاست صدای فاصله هایی که غرق ابهامندنه!!صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزندو با شنیدن یک هیچ،می شوند کدر...همیشه عاشق تنهاست!...

در میان گونه گونه مرگ ها
تلخ تر مرگی ست، مرگ برگ ها
زان که در هنگامه ی اوج و هبوط
تلخی مرگ ست با شرم سقوط
وز دگر سو٬ خوش ترین مرگ جهان٬
-زانچه بینی٬ آشکارا و نهان-
رو به بالا و ز پستی ها رها
خوش ترین مرگی ست، مرگ شعله ها ...
شعر از شفیعی کدکنی

الهی؛
چون در خود نگرم از جمله خاکسارانم و خاک بر سر و چون در تو نگرم از جمله تاجدارانم و تاج بر سر
الهی ؛
چو بید می لرزم که مبادا هیچ نیرزم!
خدایا!
گفتی که دل شکسته باید آورد.
یعنی دل از این شکسته تر می خواهی؟

نسیم نفس خدا
بارش زيادي سنگين بود و سربالايي زيادي سخت . دانه ي گندم روي شانه هاي نازكش سنگيني مي كرد . نفس نفس مي زد . اما كسي صداي نفس هايش را نمي شنيد ، كسي او را نمي ديد. دانه از روي شانه هاي كوچكش سر خورد و افتاد .خدا دانه ي گندم را فوت كرد. مورچه مي دانست كه نسيم، نفس خداست . مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت : (( گاهي يادم مي رود كه هستي، كاشكي بيش تر مي وزيدي .))
خدا گفت: (( هميشه مي وزم . نكند ديگر گمم كرده اي ! ))
مورچه گفت : (( اين منم كه گم ميشوم . بس كه كوچكم. بس كه ناچيزم . بس كه خرد نقطه اي كه بود و نبودش را كسي نمي فهمد .))
خدا گفت: (( اما نقطه سر آغاز هر خطي ست .))
مورچه زير دانه ي گندمش گم شد و گفت : (( من اما سر آغاز هيچم و ريزم و نديدني . من به هيچ چشمي نخواهم آمد .))
خدا گفت : ((چشمي كه سزاوار ديدن است مي بيند . چشم هاي من هميشه بيناست .))
مورچه اين را ميدانست . اما شوق گفت وگو داشت . پس دوباره گفت : (( زمينت بزرگ است و من نا چيزترينم . نبودنم را غمي نيست .))
خدا گفت : (( اما اگر تو نباشي ، پس چه كسي دانه ي كوچك گندم را بر دوش بكشد و راه رقصيدن نسيم را در سينه خاك باز كند ؟ تو هستي و سهمي از بودن براي توست ، در نبودنت كار اين كارخانه ناتمام است . ))
مورچه خنديد و دانه ي گندم از دوشش دوباره افتاد . خدا دانه را به سمتش هل داد.
هيچ كس اما نمي دانست كه در گوشه اي از خاك ، مورچه اي با خدا گرم گفتگوست .
عرفان نظر آهاری

زمین سیاه و تاریک، نظاره گر سنگ های ابابیل است.
زمین ، تاریکتر از همیشه ، رو به افقهای روشن امید ایستاده است ؛ رو به افقی که در انجیل و تورات وعده دادهشده است .
زمین ، منتظر خنده طفلی است که به هر خندهاش ، طاقی از کسرا فرو ریزد و دریاچهای خشک شود و آتشکدهای بی فروغ شود و خواب پادشاهان را برآشوبد .
خنده طفلی که خندهاش ، تفسیر تمام بهارهای زمین است .
خنده معصوم کودکی که ابرها ، سایه سار گرمای خورشید او خواهند شد .
زمین در انتظار است ؛ در انتظار مهربانی که میلادش ، مرگ شرک است و آمدنش ، رفتن جهل .
زمین در انتظارِ نویدِ بارانِ رحمت است .
و ناگهان از مشرق جغرافیای عرفانی ، نوری درخشید ؛ نوری که در چشمهای مضطرب ، جوانههای امید رویاند ، نوری که به انتظار تمام ستارهها پایان داد ، نوری که حرا را به عطر نیایشهای شبانه معطر کرد ؛ نوری که آمد تا مرهم دلهای رنجیده باشد و مسیر سرنوشت دخترکان معصوم را از دل خاک ، به سمت آسمان عوض کند .
آمد تا چشمها به خواب غفلت عادت نکنند و همه ، «لا إلهَ إلا الله» گویان ، رستگار شوند .
مژده آمدنت که در زمین پیچید ، دشتهای روشن توحید ، از پروانههای سپید عشق ، پوشیده شد و مکه را امواج نورانی حضورت در بر گرفت.
میلاد حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی (ص) را به تمامی مسلمین جهان تبریک و تهنیت عرض می نمایم .

دنیا را بد ساخته اند … کسی را که دوست داری ، تو را دوست نمی دارد … کسی که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمی داری … اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد … به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند … و این رنج است …
(دکتر علی شریعتی)

لباسهايي به رنگ خاك و پيشاني بندهايي به رنگ خون ، مكتب عشق فدايي ميخواهد پير و جوان نمي شناسد ...

عشق، غربت، شهادت
دریا به دریا ، موج غم از سینـه خــالی میکنم صحرا به صحرا با غمت ، آشفته حالی میکنم
با نغمه های نوحه گر ، هم رنگ باران میشوم یاد از نگـاه عاشـــقت ، یاد از زلالی میکنـــم !
تا بشنـــوم یک پاسخــی ، از داغ بـــی پایان تو هر جمـله از بغض گلویم را ، سئوالی میکنم
آه ، ای تمام تنهایی ! ای تمام غربت ! آیا کسی از ژرفای غریبیات آگاه شد ؟ آیا کسی غریبانههای اندوهت را شناخت ؟
آیا کسی پی به راز نگاهت برد ؛ آن گاه که عطر حضورت را فوج فوج دشمن ، در میان گرفته بود و چون گل ، در احاطه چشمانی خوارتر از خار ، درس مهر و عاطفه ، به آسمان و زمین میآموختی ؟
انگار ، آستان کبریایی خانهات ، دانشگاه احساس فرشتگان بود ؛ فرشتگانی که عاشق شدن را از تو آموختند و با تو ، عشق الهی را تجربه کردند ؛ عشقی که تو را در حصار تنهایی ـ دور از وطن و تحت نظر ـ قرار داده بود ، عشقی که تمام موجودات را وادار میکرد ، تا به ارتفاع نگاهت سجده ، و ژرفای شکوهت را در عرش ، جستجو کنند .
مولای من ! اگر آفتاب میدرخشد ، به نام توست ! اگر ماه میدمد ، به احترام توست !
اگر گل میخندد ، اگر آبشار میرقصد و اگر پرنده میخواند ، به خاطر تو و عشق آسمانی توست که جلوه جاودانی حیات را به تماشا گذاشته است !
... آن روز ، تن رنجوری که داغ غربت بر دل ، خستگیهایش را پشت سر میگذاشت ، در بهار جوانی ، به تجربه خزان نشست و همسایگی عرش را برگزید ؛ مردی که کوردلان «بنی عباس» ، به آفتاب جمالش رشک میبردند ؛ کوردلانی که با چهرههای سیاه ، اندیشههای سیاه ، دستهای سیاه و جامههای سیاه ، جهل مجسّم تاریخ بودند ؛ جهلی که حتی «بوجهل و بولهب» را شگفت زده میکرد !
آن روز ، نگاه تاریخ ، شاهد غربت امامی بود ، که هم چون جدش ، امام موسی کاظم علیه السلام ، تشییع میشد ؛ امام غریبی که تنهاییاش را آسمان ، هیچ گاه فراموش نخواهد کرد ! امام غریبی که تنها فرشتگان الهی ، پرستارانِ خلوت رنجوریش بودند !
اَلسَّلامُ عَلیْکَ یا وَلیَّ النِّعَم؛ السلام علیکَ یا هادیَ الْاُمَمْ ؛ السلام عَلیک یا سَفینَةَ الْحِلْم ؛ السلام علیک یا اَبَا الاِمامِ الْمُنْتَظَر ؛
مولا جان ! آدینه همیشه بوی باران دارد آیینه، غبار غم به دامان دارد
وا کن کمی از راه تماشا ، ای اشک ! امروز دلم دوباره ، مهمان دارد
درود بر تمام تنهاییات ، که حتی از دیدن فرزند ، محرومت کردند ! درود بر غربت دیر آشنایت ، که یاد مدینه را در نگاهت زنده میکرد ! درود بر عطر کلامت ، که حضور بهاری ات را به سراسر گیتی ، بشارت میداد ! درود بر جهاد فی سبیل اللّه تو ، که پایانش به «شهادت» ختم شد .
مولا جان ! دستهامان خالی ، چشمهامان پر از اشک و سینههامان از داغ شهادتت ، لبریز است .
فانوس به خون نشسته مژههامان را نذر سقاخانه عشق میکنیم و پیشانی ارادت به آستان آسمانیات میساییم ؛ گوشه چشمی به ما کن ، مولا !

مولای من، ای سبزترین بهار هستی...!
بیا که دل آسمانیم سخت تنگ آمدن توست . بیا که آسمانیان غریب مانده اند.
بیا که بی تو زمین تنگ است و آسمان دلتنگ...!
ای کشتی نجات اگر تو نیایی آسمان دلمان گرفته خواهد بود و داغ عصرهای آدینه هر هفته بر دلهایمان سنگینی خواهد گرد.
ای مهربان من اگر تو نیایی حیات بوی ماندن نخواهد داشت و زنده بودن بوی زندگی نخواهد داد.
ای مهربان ترین منجی موعود...! چاره مان فقط به دست توانای توست.
مولای من...! عاشقانه تو را دوست می دارم...! بیا که در انتظارت در هر لحظه شعر انتظار را می سرایم :
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
شهيد شهد شيرين شهادت را در جامي از فرهنگ و بشريت نوشيد شربتي که به رنگ شفق بود آري اين است راز دريايي شدن يک قطره.
سیدفاضلم برایم دعا کن که رهرو واقعی شما از جان گذشتگان باشم و نگذارم قطره ای از خون شما دلاوران پایمال گردد............

شهدا شرمنده ایم.............
از شهیدان مانده تنها جامه ای
نام و امضاء ، وصیتنامه ای
گر وصیتنامه ها را خوانده ایم
پس چرا بین دو راهی مانده ایم

داغداری خورشید توس
امروز ، رواقها بوی غم گرفتهاند . کاینات ، هم صدا با صحن ، سینه میزنند .
مفاتیحها ، غربتْ خوان نگاهی از ضریح توانَد .
زخمها از جلوی چشمان تاریخ میگذرند .
به خاطراتِ زهرآگین شب نفرین ! به دست های آلوده شورش لعنت ! امروز ، تقویمها با دیدههای پرسوگ ، برای دلها آتش میسرایند .
ای گوشه نشین غریب توس ! ما گریه میکنیم برای تنهایی خراسانی ات .
هر چه هست ، به مرحمت همین اشک هاست که سیاهیها به آیین سپیدی درمی آیند .
به لطف این مراثی ست که دل از هر چه غبار گناه ، خانه تکانی میشود .
امروز و در این عزا ، قلب هر کدام از دوستدارانت ، زیارت نامه ای است که در مشهد تو معطر میشود .
چند دفتر پر از ناگفته هاست که تنها در محضر تو خوانده میشود ؛ با سوز . گریهها از سمت بارانی سقاخانهات میآیند .
سجادهها از روشنترین راز شبانهات میگویند که «وصال» را میخواندی .
تو رفتهای و ما زخمهایی را که بر پیکره قصیده «دعبل» افتاده است ، بازخوانی میکنیم .
قطرات اشک ، پیکی میشود به سوی آستانت . همه ما تشنه جرعهای عنایتیم .
... و من دلم را به پابوسی آستانت ، مژده دادهام ، تا برود نگاه کند وقتی که زائران ، هنگام نماز ، آستین بالا میزنند ، چگونه حوض با خوش بویی اذان حرمت ، وضو میگیرد .
برود نگاه کند که شیفتگان کوی معرفت آمدهاند و دلها را روانه کردهاند قسمت بالای سر .
برای این دل ، شاید فرصتی باشد که پیرو آن سپید شود .
«آخر به کجا روی کند این همه رحمت گر بر در تو شخص گرفتار نیاید
دیدم همه جا بر در و دیوار حریمت جایی ننوشته که گنه کار نیاید»
السلام علیک یا امام الرئوف!
سلام بر تو که مهربانیهایت از شمار زائران انبوهت بسیار بیشتر است .
امروز ، سلام اشکبار ما با سوختن «اباصلت» همراه شده است .
ما و او ـ هر دو ـ داغدار خورشیدی هستیم که غروب میکند.
سلام بر تو ای خورشید تابان خراسان که تمام انگورها ، مرثیه خوان واپسین لحظات توانَد .
شهادت هشتمین گلِ بوستان محمدی ثامن الحجج ، حضرت علی بن موسی الرضا (ع) را به تمام شیعیان جهان تسلیت عرض می نمایم .

کوچه های فاصله گرفته از آسمان
از کجای این مدینه سراغ تو را نگیرم که هر کوچه ، شمیم نفس تو را گرفته؟
از کدام کوچه بگذرم که هوای غربت تو ، هواییاش نکرده باشد ؟!
به کدام حادثه بگریزم که از مرثیه مظلومی تو ، زمزمه آشفته و داغدار نداشته باشد ؟!
با اینکه هُرِم کرامت دستهای تو هنوز در این کوچهها ، دل آدم را گرم میکند ، اما باز حکایت تو برای این مردم پر از نشانه و آیاست ؛ پر از انگاره های تردید و دو دلی است . این را هم به حتم ، مثل خیلی چیزهای دیگر از پدرت ـ ابوتراب ـ به ارث بردهای .
انگار در این بیغوله های تاریک تاریخ نشینْ ، کسی حرفی از آفتاب برای این جماعت نزده است .
انگار کسی برای اوج ، بالی به آسمان نگشوده و جرعهای برای رفعِ عطشِ دیرینه اش ، سراغ سرچشمه ها را نگرفته است . انگار اینجا جواب سؤال هر اقاقی ، چیدن است.
چگونه است اینجا که هر که باشکوه تر است ، خانه خاکی تری دارد و نام باشکوهش را نمیشود با صدای بلند ، آواز داد و نمیشود از او بی واهمه حرف زد و گفته های نابش را میان دایره حقیقت ، به رخِ دروغ های ابن ابی سفیانی کشید ؟!
و چرا نمیشود اینجا ، میان حق و باطل را ـ که چه قدر دست بر گردن هم ، به هم شبیه شدهاند ـ فاصله انداخت ، تا کسی صَلاح را برای اِصلاح ، ننگ نداند و مبارزه مغلوبه و بی ثمر را ، نشانه ترس ؛ که صلح و جنگ در مرام آفتاب ، جز برای اعتلای رسم خورشید ، معنای دیگری ندارد . حالا هر که ، هر چه میخواهد درشت بگوید و بیپایه ببافد.
حالا من ماندهام و این مدینه ، با این کوچه های فاصله گرفته از آسمان ، با این غربتی که زل زده در چشمان این حرم بی گنبد و مناره ؛ با نالههای سوزناکی که از خاطره خانه های بنی هاشم می وزد .
دوباره داغی دیگر بر پیشانی پینه بسته این شهر و ننگی بر دامن آلوده نفاق و این پیکر فرزند ریحانه رسول است که بیجان و مسموم ، میان حجره دربسته خیانت جعده ، بر زمین نقش بسته و این پاره های جگر آسمان است که در میان این تشت ، به بازگویی واقعه نشسته است.
باید بروم... باید بروم دوباره در بقیع دل . انگار کسی دارد مرثیه غربت مجتبی را میخواند... باید بروم...
ثانیه های سوگوار
ثانیههای سوگوار، ثانیههای تا همیشه اندوهگین ، ثانیههای اضطراب ؛ حادثه نزدیک است .
دستهایش را به سفر ، به سوی بارگاه خداوندی فرستاده است .
خداحافظ گلوی سوخته تاریخ !
بغض ، در حنجره خاک میپیچد . خداحافظ !
تمام سرهای دنیا بر گریبان اندوه فرو رفتهاند .
باران ، شدیدتر میکوبد از چشمها بر گونهها ؛ فراق نزدیک است .
خداحافظ !
صدایش هفت آسمان را میلرزاند از اندوه . ملایک بر سر میکوبند . از پشت تمام پنجرههای جهان ، یادش چون خورشید میتابد . تنفس زیر سقفهای این جهان ، جانش را در هم ریخته است ؛ باید بگذرد.
خداحافظ!
صدای هقهق ، شدیدتر میشود ، خاطرات میگذرند و چون نسیمی وزان و او نشسته بر توسن دقایق ، تندتر میتازد گردنههای عبور را .
صدایش ، طنین سالها تلاش است و صبر جبرئیل ، سینه به سینهاش ایستاده است و میبارد چون تکه ابری فشرده .
ظهر ، غلیظ تر شده است و صدای پیامبر رقیق تر .
خداحافظ !
از جهان بریده و دل بسته به آنچه دلبستگیاش بود . چشمهایش در خور دیدار دوست . دستی در بهار و دستی در خزان ؛ آسمان خلاصه شده در چشمهایش .
خداحافظ !
گردنههای حجاز ، سر برمیگردانند و بر سینه میکوبند ، حادثه نزدیک است . از هر طرف ، ملایک ، بال گستردهاند پرنیان بسترش را و او سخت به عبور میاندیشد . خداحافظ چشمهای بارانی و بیقرار فاطمه !
خداحافظ بازوهای وفادار و دستهای مهربان علی !
خداحافظ مکه ، شهر خاطرات کودکی !
خداحافظ مدینه ، شهر مهربانیهای تا همیشه !
خداحافظ !
صدا آرام آرام خاموش میشود . های های اشک ، امان خاک را بریده است . هوای معطر ملکوت در مشام سفر پیچیده است . ثانیههای سوگوار ... ثانیههای تا همیشه اندوهگین ...

مولا و سرور ما !
بیا که احساس نیازمند توست! پرنده ها در سلام صبحگاه خود تو را می خوانند و گلها به امید نوازشت رخ می نمایانند!
بیا که دستهای نا توان ما در آرزوی یاوری تو مولا، شب و روز از گونه هامان قطرات شبنم
را بر می چیند و لطافت باران را به جاده های عشق می پاشد، بلکه گلستانی بسازد از گلهای ناز و اطلسی که فرش راهت باشد و خاک قدمت! بیا که زمین تشنه ی محبت و سلام توست و زمان در نقطه ی انتظار ایستاده است.
پنجره قلب منتظران رو به آسمان بی کرانت گشوده است تا به یک اشارت تو، غبار غم و اندوه غیبت از دل ها بر خیزد و چشم ها به تماشای باران ظهور بنشیند.
آقاجان بیا که دل سخت تنگ توست ...............

این روزها شکستن دل آدم ها افتخار شده است
این روزها اگر بی خیال باشی و سکوت کنی و در خفا بر بی خیالیات بخندی... آرام میشوی! کیف میکنی!
این روزها دیگر از مرگ ارزش ها نمی میری
یادمان رفته است هنوز یک نیم نسل کامل هم از عروج پروانه ها نگذشته است
که ما گستاخانه لرزش شانه های نخلستان های جنوب را از یاد برده ایم
بوی خون را می فهمی؟ هنوز بوی خون از خاک شلمچه ، طلائیه و جزیره مجنون به مشام میرسد
هنوز قلب نخلستانهای خوزستان با اضطراب میزند اما دریغ از دل آدم ها ، از نگاه بی تفاوت آدم ها...
از خستگی هایی که دوباره احساس نمی شوند دوباره گوش کن! میشنوی...؟
سکوت افکار پریشانت را صدایی میشکند:
اگر عقل تو کله شان بود ، نمی رفتند!
راست میگویی... راست میگویی!
اگر عقل زمینی ما در سرشان بود ، اگر عقل خاکی ما در سرشان بود...
حتی خیال رفتن هم به سرشان نمیزد چه بد فهمیدیم... چه بد میزبانی بودیم
چه بد مهمان نوازی کردیم... چه راحت قضاوت میکنیم...!
چه راحت از دنیای پوشالی غرورهایمان آنها را راندیم!
و در عوض آنها چه زیبا لبخندشان را حتی تا آخرین لحظات عروجشان از ما دریغ نکردند
رفتند و ما را گذاشتند
تا غرق شویم در دنیای خیالی بازی هایمان...
سید فاضلم کمکم کن تا در این دنیای خیالی غرق نشوم و بتوانم به بهترین شکل ممکن ادامه دهنده راهت باشم و به آرزویم شهادت برسم .........
سید فاضل برام دعا کن مثل همیشه ............

حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی امشب (پنجشنبه) با حضور در منزل شهیدان مصطفی احمدی روشن و داریوش رضایی نژاد، دو تن از شهدای نخبه کشور، در فضایی معنوی با خانواده های آنان دیدار و گفتگو کردند.
ایشان در جمع خانواده شهید احمدی روشن با اشاره به اینکه این شهدای نخبه جوان مایه افتخار کشور هستند، خاطر نشان کردند: ارزش وجودی این شهدا از دو بعد قابل توجه است، جنبه اول؛ فعالیتهای علمی و تحقیقی و تسلط آنان به کارهای مهم و حساس است که نشان از استعداد برتر و نخبگی آنان دارد و جنبه دوم؛ ابعاد الهی و معنوی این جوانان است که همین عامل زمینه را برای شهادت آنان آماده می کند.
حضرت آیت الله خامنه ای شهادت این جوانان را، در راه خدا و زمینه ساز پیشرفت اسلام دانستند و تأکید کردند: با پیروزی انقلاب اسلامی از تهمت های بزرگی که دشمنان علیه این انقلاب مطرح می کردند این بود که، راه علم در این کشور بسته شد، اما جوانان کشور با مجاهدت و تصرف عرصه های علمی و به میدان آوردن حرف نو و ظرفیت های بالای خود، این تهمت دشمن را باطل کردند.
رهبر انقلاب همچنین با حضور در منزل شهید داریوش رضایی نژاد با تأکید بر اینکه تلاش دشمنان برای ترور جوانان نخبه کشور، نشان دهنده عظمتِ کاری است که آنان انجام می دهند، خاطر نشان کردند: امروز پیشرفت جمهوری اسلامی مایه دلگرمی ملتهای مسلمان و جوانان کشورهای اسلامی است.
شهید مصطفی احمدی روشن از دانشمندان و نخبگان برجسته کشور هفته گذشته در اقدام تروریستی عناصر وابسته به استکبار به فیض شهادت نائل شد، شهید داریوش رضایی نژاد نیز مرداد ماه امسال (1390) در اقدام تروریستی دیگر به شهادت رسیده بود.

بهشت ارزانی عقل اندیشان
در عالم رازی هست که جز به بهای خون فاش نمی شود .........
نثار شهدای گمنام صلوات

كوچه هامان را به نامشان كرديم كه هرگاه آدرس منزلمان را مي دهيم بدانيم از گذرگاه خون كدام شهيد است كه با آرامش به منزل مي رسيم.
شهدا رفتند تا رسم عاشقی بماند
رد پای عشق باقیست…
لا یدرک و لا یوصف…

کاروان بازگشته است؛ با تمام دردها و داغ ها.
کاروانى که اشک هایش عطش على اصغر علیه السلام را تازه مى کند؛ کاروانى که خیمه هاى سوخته اش را به بادها سپرد تا شعله بیدارى همیشگى جهان باشد.
کاروانیان ، بازماندگان آن حادثه تلخ اند. از شام رسیده اند تا جراحت گلوهاى بریده شده را با فریادهاى بیدارگرشان مرهم شوند؛ تا با قامتى خمیده ، استوارى کوه را به سخره بگیرند در زمینى که چهل روز است طعم تازیانه ، لب هاى ترک خورده اش را به خون کشیده.
چیزى عوض نشده است.
هنوز از خاک ، صداى شیون کودکان زخم خورده مى آید.
هنوز شیهه اسبان بى سوار ، از زیر سنگ ریزه ها به گوش مى رسد.
زمین ، رقص خون بر شمشیر را از یاد نبرده است.
خاک ، عَلَم هاى افتاده را بر دوش مى کشد؛ با سینه اى گدازان از داغ هفتاد و دو بهار در خون تپیده.
اینجا سرزمین لاله هاى سیلى خورده آفتاب است ؛ سرزمین دشنام هاى پیاپى ، فرود آمده در تار و پود خاک.
صداى «هل من ناصر ینصرنى»، هنوز در گوش ریگ هاى بیابان جارى است.
حماسه هنوز به پایان نرسیده است.
وادى به وادى ، گستره صبر را دویده و چهل روز رنج آوارگى و اسارت را به دوش کشیده است. بازگشته است تا گمشده اش را از بین نیزه ها ، از میان خیمه های خاکستر به تاراج داده ، از لا به لای بدن های به سُمّ اسبان کوبیده شده بیابد .
آمده است تا مظلومیت چهل ساله اش را بر سینه کبود دشت مویه کند با قامتى از کمان خمیده تر و چهره اى از مصیبت در هم شکسته.
زینب علیهاالسلام است که این چنین گودال ها را جست وجو مى کند.
بانویى که چهل غروب، زخم هزار ساله اش را ضجه زده است و اکنون با اشک هایش، فرات را به تکاپو درآورده. بغض فریادهایش، سکوت را به فراموشى مى سپارد و خواب تاریخ را مى آشوبد.
هر چند دیگر نایى برایش باقى نمانده است، آمده تا عاشورا را با خطبه هاى همیشه جاویدش ماندگار کند.
مى خواهد از تمام شمشیرها، از تمام نیزه هاى در گلو رفته انتقام بگیرد.
وقتش رسیده است که حقیقت آشکار شود؛ با رساترین فریاد.
چهل روز از خاموشى لب هاى عطشناک مى گذرد و اکنون وارثان آن داغ را باید که منادى حق شوند.
خاطره اى تلخ، روى دست تاریخ شعله مى کشد و حرف هاى ناگفته، گلوى لحظه ها را در هم مى فشارد. اکنون باید پیراهن چاک چاک خورشید را علم کرد، تا قلب ها را بسوزاند، تا چشم هاى به خواب غفلت رفته را بیدار کند.
زینب علیهاالسلام برمى خیزد و غبار فراموشى از شانه عاشورا، به زمین مى ریزد.
التماس دعا


